mohammad sadegh
بسم الله الرحمن الرحیم / هست کلید در گنج حکیم
به نام خدا

این جا خلاصه ای از ابتدای کتاب کویر دکتر علی شریعتی(که فکر کنم بتونه حداقل در زمینه ی درسی کمکتون کنه!!!)  را  آوردم.امید وارم که مفید باشه!

«...درآن روزگار که باب علم بر روی فقیروغنی،روستایی وشهری بازبود واستادان بزرگ حکمت وفقه و ادب نه در«ادارات»،که در مساجد یا مدارس می نشستند و حضور در محضرشان نه پرداخت مبلغ ومدرک وشرایط می خواست ونه دریافت غبغب وکبکب ودبدب وشمایل![و نه مثل امروز پرداخت شهریه های میلیونی!ونه این که لازمه ی درس خواندن تلاش مادی وداشتن پول بودونه همه ی این ها برای گرفتن مدرک و... .]که هنوز«اداره ی نمی دانم چی های عالیه ی ویژه ی تبدیل نسخ چاپی به نسخه های خطی»تأسیس نشده بود واین بود که آن بچّه دهاتی دهقان زاده ی ضعیفی که از بی نانی در ده نمی توانست بماند،می توانست در شهر با یک نظامی قدک ویک لا قبای کرباس،بی هیچ شرط وشروطی،وارد مدرسه ای شود واتاقی بگیرد وبورس تحصیلی ای،وهر استادی راهم که پسندید،خود انتخاب کند.استاد،ابلاغ به دست ،ناگهان بر سر شاگرد نازل نمی شد.شاگرد بود که همچون جوینده ی تشنه ای می گشت ومی سنجید وبالأخره می یافت وسر می سپرد؛نه به زور«حاضر وغایب»،بل به نیروی ارادت وکشش ایمان.

از این است که هرگاه پدرم وهم درسی هایش گرد هم می نشینند واز حوزه های درس واخلاق ادیب نیشابوری بزرگ و...یاد می کنند،چهره شان از آتش خاطره تافته می شودوچشم هاشان از حسرت آن ایام رفته به اشک می نشیندومن هر گاه با هم کلاسانم می نشینم و باهم خاطرات ایام تحصیل را نشخوار می کنیم،دل هامان از درد خنده می گرید که آن روز در کلاس«موش»ول دادیم وروز دیگر که یکی از بیلوت های کلاس«بو»ول داد و دبیر با اعتراض توضیح خواست که این بوی چیه؟گفت بوی تجزیه ی آب!»[یا چون ما یی که درآن روزسرد زمستان«پاک کن»در بخاری انداخته بودیم و وقتی بویش کلّ مدرسه را برداشته بود معاون مدرسه آمد داخل کلاس و تمام در وپنجره هایی که برای بیرون رفتن آن بوی تهوع آور باز گذاشته بودیم بست وبخاری را زیاد کرد وخود نیز در کلاس ماند تا مبادا کسی بیرون رود.جایتان خالی فکر کنم نیم ساعتی آن جا بودیم که یکی از بچه ها هم حاش به هم خورد و... !!!خب با این رفتار های مدیر ومعاونان دیگه خودتون دلیل این کار هارو حدس بزنید... .] 

«سال ها پیش ادیب بزرگ با یک لا پالتو کهنه ی شبه سربازی در حجره ی مرطوب وتاریک مدرسه ی نواب درس می داد و امروز دانشگا های مدرن مجهز به شوفاز سانترال واستادان مدیست مجهز به یقه های سپید آرو و کت وشلوار های فاستونی نفیس بافت لانکشایر وبا دامن های فانتزی وجوراب های استار لایت ولوازم مارگارت استور وآرایش های استیل ایتالیایی وفرانسوی وآمریکایی و... .

وآن روز استاد پس از سی چهل سال تدریس هیچ ترقی وتکاملی در او پدیدار نمی گشت و امروز درست مثل آلو که نم می کشد یا سرکه که می اندازند،استاد یار خود به خود پس از4 سال تبدیل به نوع اصلح،دانشیار،ودانشیار پس از5بهار،تبدیل به نوع اعلی،استاد می شود واین تبدیل انواع نه کار تنازع بقا وانتخاب اصلح،بلکه حیله ی روزگار است ودیروز تغییرو جهش وکمال در درون اساتید،در دل ها رخ می داد وامروز در لای پوشه ی کار گزینی داخل صندوق حسابداری؛آن هم نه به نیروی نبوغ والهام ویا تازیانه ی سختی وشراره ی عشقی ویا دیدار شمس تبریزی.بلکه به وسیله ی حرکت وضعی وانتقالی کره ی زمین و گردش افلاک.واین است فرق میان تمدن وتجدد،که نمی دانم چرا نمی دانند؟! «

 




برچسب ها: کتاب کویر دکتر علی شریعتی، تحصیل، درد دلی از یک دانش آموز، خاطرات مدرسه، ماجرا های مدرسه،
[ پنجشنبه 30 خرداد 1392 ] [ 08:01 ب.ظ ] [ محمّدصادق کربلایی زاده ]
صفحات
درباره وبلاگ

نویسنده وبلاگ:محمّدصادق کربلایی زاده
نظر سنجی
  • نظرتان درمورد این وبلاگ چیست؟





  • امار سایت
    بازدیدهای امروز : نفر
    بازدیدهای دیروز : نفر
    كل بازدیدها : نفر
    بازدید این ماه : نفر
    بازدید ماه قبل : نفر
    تعداد نویسندگان : عدد
    كل مطالب : عدد
    آخرین بروز رسانی :
    امکانات وب





    Powered by WebGozar

    ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic